Monday, November 05, 2007

گذر ایام "6" یاد "ابی"

سی متری سال چهل "ابی " نفر دوم ایستاده از چپ

قسمت اول
پائیز که میاد دلم واسه بعضی دوستان ، که خیلی زود از دست رفتند تنگ میشه ، برای دوستان دوران دبیرستان و نوجوانی.......
حالا اینجا نشسته ام ، چشا مو می بندم ، روی تخته سیاه ذهنم خاطرات خوش وناخوشش را جمع وتفریق میکنم ،کاشکی خارج قسمت خاطرات آن سال ها ؛ پرپر شدن گل عمرتنی چند دوست ویا این همه سال ها دوری وجدائی نبود ....
کلاس هفتم بودیم ، شبها شلوار مان را زیر تشک خواب میگذاشتیم ورویش می خوابیدیم که فردا شلوارمان خط اتو داشته باشد ، با پیراهن وکاپشن خوش فرم ، وقتی کلاس های بعد از نهار شروع میشد جلوی داروخانه ذهابیان ماندن سر میدان انزلی، که اشراف به دو دبیرستان دخترانه "ثریا" و"مهدوخت "داشت و باصطلاح بچه های آنزمان " سان دیدن" از دختران از برنامه های هر روزه آن ایام بود، برای خودنمائی کودکانه مان ؛ کلمات انگلیسی یاد گرفته ، از معلم خوب زبان انگلیسی" مارکار اوهانجانیان" استفاده میکردیم ، وبراستی عشق ادای انگیسی بلغور کردن ، همه ما را کشته بود !!! یکی از همین روزها ی پائیزی ، در همین حال وهوا بودیم که ،" ابی" منو بکناری کشید و با حالت بغض کرده وصدای گرفته ، گفت " بمن هم انگلیسی یاد بده !!" گفتم باشه با کمال میل ، از هم جدا شدیم ما بطرف دبیرستان واو هم بمحل کارش ، آنشب یاد حرف "ابی" افتادم لغات انگلیسی را نوشتم و موقع نوشتن معادل فارسی ،متوجه شدم که این نازنین دوستم خواندن ونوشتن بلد نیست ،( آخه" ابی" ما، بعلت مریض بودن وبیماری ناشناخته ، دو سه سالی بیش نتوانست بمدرسه برود ، بهمین علت خانواده اش تصمیم گرفتند، او حرفه و صنعت یاد یگبرد وگذاشتند پیش خیاط های خوب شهر ، البته از امکانات مالی خوبی برخودار بود و نیاز ی بکار کردن نداشت ، ساعات کار وتعطیلاتش ؛ با ساعت کلاس وتعطیلات مدرسه ما یکنواخت بود ، اسم دبیرستان ، معلمین ، مدیر ، ناظم ودفتر دار ، ما را همه جا بنام اولیای مدرسه اش ، بیان میکرد، حتی براش کارت تحصیلی هم درست کرده بودیم وخیلی ها تصور میکردند که او محصل و دبیرستانی است ..... .) روز بعد از من پرسید که لغات انگلیسی را برایش نوشته ام ؟ وقتی گفتم تو اول باید خواندن فارسی یاد بگیری ؛ عصبانی ودلخور شد و قهر کرد دوست مشترکمان "اکبر"گفت ولش کن حوصله داری ؟ ابی جان من برات مینوسم !!! فردا نوشت وبهش داد ، تا زه ابی متوجه شد ،حق با منه ...قرار شد هفته ای چند جلسه بهش خواندن و نوشتن یاد بدهم ، کتاب فارسی "اکابر " مخصوص بیسوادن را گرفتم وشروع بیاد دادن ، درس چهارم کتاب اکابر مربوط میشد به نظافت ، از سه کلمه ، صابون ، حوله ، مسواک ، همراه با عکس هر کدام از کلمات، چند بار برایش خواندم ، روز بعد وقتی ازش خواستم درس دیروزوبخونه ،، طفلک خواند، صابون ، حوله ، شوت* !!! از صدای خندیدن هر دوی ما مادرش سراسیمه داخل شد وما ریسه رفته چشمان اشگ آلود ، متعجب بود که اتفاقی افتاده ؛ این مطلب سالها دست مایه دوستان یرای سر بسر گذاشتن "ابی" بود البته او هم مثل اکثر بچه های آنزمان همراه اسم ، لقبی هم داشت ، مثل هادی سیاه ، ممد "قی ماق " ای جی "گاو" اسماعیل "میکروب "و ده ها از این دست ، البته ابی ما دو لقب داشت ، ابی "شامی" و ابی " ای لو" گویا سر " مل شکن " محل بازی بیست ویک ورامی صندوقی وحکم بود ، ابی هم همراه ما بیست و یک " کیج دهشی" بازی میکرد ، ورق اولش " ده لو" بود میگه بانک، ورق دوم وسوم را میکشه ، میگه بیست ویک ، سه ورشو رو میکنه ، ورق ریز بهش میگه سوختی !! چی چی را سوختم ده ، ده ؛ بیست اینهم ای لو میشه بیست ویک !!! طوفانی از خنده بچه های مل !!! وزان پس ابی ما میشه "ابی ای لو" ..... سال چهل دیگه ابی شلوار دوز ماهری شده بود دوستان از تهران و ارویا واسه تعطیلات که میامدند ، بهترین مدل روز شلوار را ابی برایشان میدوخت ، نهایتا خیاطی "راستاد" از شلوغ ترین خیاطی ها ی شهر، بود شلوارش را ابی میدوخت وکتش را " یحیی" . در همین ایام بود که هوای رفتن به اروپا بسرش زد ، روز بدرقه اش جلوی گاراژ تی بی تی آنچنان دوستان ازدهام کردند ؛ که اتوبوس با تاخیر یکساعته گاراژ را ترک کرد ؛ سه روز بعدش پرواز بسوی شهر ماینز آلمان ....

*قدیما اکثر انزلی چیان، ماهوت پاک کن، فرچه اصلاح صورت ،بروس واکس کفش ومسواک را از کلمه شوت شاید روسی یا لهستانی باشه ، استفاده میکردیم

ادامه در مجالی دیگر ، شاد باشید

Labels:

5 Comments:

Blogger Hadi.Khojinian said...

ممنون که با خاطرات شیرین ات ما انزلی چی ها را برای لحظه ای به رویا می بری .شاد و سلامت باشی رفیق !

Tue Nov 06, 01:21:00 AM  
Anonymous آرمین گیله مرد said...

سلام ...منکه هنوزم شوت میگم...

Tue Nov 06, 12:31:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

Hi,

My name is Ali Saberi from Bandar Anzali. I left Iran 37 years ago and I have been living in Pasadena, Ca, USA since then. I knew Mr Gholam PorOmeed (creator of Lakumeh), his brother, Askar Ahaninjegar, .....etc.
Your writeup refreshes lots of good old memories. Please keep up the good work.
Thanks,
Ali

Tue Nov 06, 12:41:00 PM  
Anonymous پور رجب said...

همشهری چه سوژ ه جالبی ,البته مشابه وهمردیف این جریانات را قبلن وقتی جوانتر لودم تعریف میکرد حتما بابام با خواندش آن یاد گذسته خودش خواهد کرد موفق باش عمو لکومه

Wed Nov 07, 11:04:00 AM  
Anonymous lakomeh said...

همشهری خوبم آقای علی صابری متشکرم از اظهار محبت تان .تا انجا که من میدانم غلام پورامید وبعد ها شده بود "فرهنگ" یه خواهر وبرادر داشت که اسمش احمد وما آرمون صدایش میکردیم اما عسکر آهنین جگر یچه گمرک غازیان بود وهیچ نسبتی با هم ندارند کما اینکه شعر گفتن عسکر بعد از نسل غلام میباشد.بهر حال این آنچه من بیاد دارم .خانواده صابری را چند تایئ بیاد دارم هم باصطلاح گیلک بودند هم ترک .البته عکس پست شده در اندازه بسیار کوچک هست وچون سال ها از زمان گذشته شاید ناشناخته باشد .گویا شما هم باید سنین جوانی تان در محدوه سال چهل باشه من جهت اطلاع شما فامیلی بچه های عکس حاضر بنویسم شاید آن بچه را بشناسید بچها از چب ایستاده فختوری ،ابراهیم ، مهربان عیسی پور خامنه ای وبهشت ،ایرانی در خاتمه ضمن سپاس مجدد خوشحال از آشنائی شما وقت خوش شاد باشید
با مهر لاکومه

Thu Nov 08, 10:03:00 AM  

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

Links to this post:

Create a Link

<< Home