یاد مانده های" 8" قسمت سوم
گذر ایام "یاد ابی" قسمت سوم
خلاصه دردسرتان ندهم ، وقتی چرتکه انداختم ؛ بنظرم آمد ، دوست ما چه مرگشه ؟ آدم یک لا قبا وبدون شغل ودرآمد چرا با او ازدواج نمیکنه ؟ برام معما شده بود ، با ترشروئی بهش گفتم ،چرا لگد به بختت میزنی ، من ماندم که این دختره عاشق چه جیز تو شده ؟ که این همه فداکاری در حقت کرده ومیکنه ؟ این دختره بااین امکانات وتحصیلات ، بمن نشان داد وقتی تو ایران بودی چندین نامه برات نوشت وبیشترش مهر برگشت خورده یود ، حتی از طریق سفارت درخواست تدریس در دانشگاه گیلان را نمود ،( گویا کشور آلمان راه اندازی کرده بود) قرار بود سال آینده ، مشغول تدریس شه ، چون میدانست تو در همان منطقه ساکنی ، خوب پسر با معرفت چرا طاقچه بالامیزاری !!!؟ قدری تحمل کرد با حالتی بغض کرده گفت عزیزم همه اینها درست ، من در مقابل این همه انسانیت وعشق ،چی دارم بهش بدم ؟ او با من خوشبخت نخواهد بود ، اولین ضربه ای که از من خورد از خانواده اش جدا شد و من قبل از اینکه درفکر خودم باشم ، بآینده اش فکر میکنم ،که با من خوشبخت نخواهد بود .
اینجا بودکه بانسانیت وروح پر فتوح "ابی" وافق شدم ،دیگه نمیدانستم چی بهش بگم ، نهایتا پس چندروز قرار شد حرکت کنیم ، تصمیم داشتیم با هواپیما مستقیم بریم ایتالیا ، که "یوتا " پیشنهاد کرد با ماشین اواین مسر را بریم ، "ابی" هرچه اصرار کرد که تو برای رفتن بمدرسه نیاز به ماشین داری ، او قبول نمیکرد ، چهارصد مارک خرج سرویس ماشین کرد ، وکلی خوراکی وقهوه وچای ، با گریه واندوه ،ما را راهی این سفر کرد....
در مرز سوئیس از من ویزا خواستند که با پرداخت 6 فرانک سوئیس روادید گرفتم، دو روزی در زوریخ ماندیم ، که کلن با کشورهای دیگر اروپا تفاوت چشمگیر داشت ، از زوریخ تا ایتالیا باید از منطقه کو های آلپ میگذشتیم ، برفها بارتفاع بیش از یکمتر در کنار جاده مثل دیواری که "ماله کشی " کرده باشنذد بنظر میرسید ، جاده تمیز، بدون برف و لغزندگی ، من در خواب بودم و"ابی" رانندگی میکرد از صدای داد وفریاد ش از خواب پریدم ،پرسیدم چه شده ؟ با خنده وشادمانی گفت به ایتالیا رسیدیم ، گفتم تما م راه را ماتم گرقته بودی ، گفت آخه ، اینجا کشورمنه ..... صبحدم رسیدیم میلان رفتیم هتل چند ساعتی بخوابیم و استراحت کنیم ......ادامه داره
اینجا بودکه بانسانیت وروح پر فتوح "ابی" وافق شدم ،دیگه نمیدانستم چی بهش بگم ، نهایتا پس چندروز قرار شد حرکت کنیم ، تصمیم داشتیم با هواپیما مستقیم بریم ایتالیا ، که "یوتا " پیشنهاد کرد با ماشین اواین مسر را بریم ، "ابی" هرچه اصرار کرد که تو برای رفتن بمدرسه نیاز به ماشین داری ، او قبول نمیکرد ، چهارصد مارک خرج سرویس ماشین کرد ، وکلی خوراکی وقهوه وچای ، با گریه واندوه ،ما را راهی این سفر کرد....
در مرز سوئیس از من ویزا خواستند که با پرداخت 6 فرانک سوئیس روادید گرفتم، دو روزی در زوریخ ماندیم ، که کلن با کشورهای دیگر اروپا تفاوت چشمگیر داشت ، از زوریخ تا ایتالیا باید از منطقه کو های آلپ میگذشتیم ، برفها بارتفاع بیش از یکمتر در کنار جاده مثل دیواری که "ماله کشی " کرده باشنذد بنظر میرسید ، جاده تمیز، بدون برف و لغزندگی ، من در خواب بودم و"ابی" رانندگی میکرد از صدای داد وفریاد ش از خواب پریدم ،پرسیدم چه شده ؟ با خنده وشادمانی گفت به ایتالیا رسیدیم ، گفتم تما م راه را ماتم گرقته بودی ، گفت آخه ، اینجا کشورمنه ..... صبحدم رسیدیم میلان رفتیم هتل چند ساعتی بخوابیم و استراحت کنیم ......ادامه داره
تا فرصت دیگر ، ایام بکام وسبز باشید
Labels: قسمت دوم یاد "ابی"






0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
Links to this post:
Create a Link
<< Home