چلوکباب شمشیری
یادش بخیر، اوایل دهه سی همراه پدر، از گاراژ ناظری حرکت به تهران، با سرویس «شب رو »ازامامزاده هاشم، رستم آباد ، شیرین سو، رودبار، منجیل ولوشان وبعدش ملا علی دره، نمیدونم ، اب یک ، کوهین ، قزوین، اکثرن راننده ها دست بفرمان بودند و گردنه ها را ازبر بودند ، سر پیچ ها مرتب ازمسافرین صلوات میگرفتند وچون همه خواب بودند یکی میگفت آهو ، آهو جماعت عشق دیدن آهو تو ی سیاهی شب، بیدار و دوباره بخواب میرفتند. در کرج اتوبوس استراحت نیم ساعته برای وضو و نماز صبح و صبحانه .......کمک راننده باید دنبال مسافران جامانده میگشت بعداز امارگرفتن، با جمله ،هرکی بغل دستی اش نیست بگه ....حرکت رسیدیم باب همایون گاراژ گیلانتور، چند ساعتی در بازار سلطانی پدر جنس ها را ازچند عمده فروشی ، حاج آقا کیا ، مسرور و کفش شادان پور.... خسته در حال چرت زدن ، پدر میپرسید گشن یی ؟ آهه آقاجان!!!! دست در دست پدر بطرف چلوکبای نایب داخل بازار، چه عطرو بویی داشت ، لواش ، ریحان وپیاز با یه پارچ دوغ بلافاصله چلوکباب کوبیده هم رسید ، در میانه خوردن غذا گارسون از بالای سر مشتری ها سیخ کوبیده خالی میشد توی بشقاب تاوقتی بگی کافییه!!!!! بعشق چلو کباب ان سالها همراه بودم و گاهی هم که خرید بیرون بازار داشت میرفتیم چلوکبابی شمشیری توی سبزه میدان،،،، امسال بعد از ماه رزوه و رمضان یه روز با مترو رفتم بوذرجمهری پیاده شدم پرسان پرسان رفتم نهار خدمت چلو کباب نایب ، اما این کجا و اون کجا ، جای تون سبز یه سلطانی با نصف برنج مکیف شدم،،،، بعد دو ساعت گشت گزار در بازار تهران دیدیم فرصت هست تا سبز میدان رفتم دیدم در گوشه سبز میدان چلو کباب شمشیری برقراره با طرح وشکل شمایل جدید.....
Labels: خاطره
posted by lakomeh at
8:47 PM
![]()






0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
Links to this post:
Create a Link
<< Home